سوالات متون فقه 3
فرمت پی دی اف
همراه پاسخ تشریحی
دانشگاه ازاد اسلامی پیام نور کارشناسی ارشد حقوق عمومی و بین الملل رشته حقوق آزمون وکالت
سوالی ؛ ؟
ً : ؛ (- (- (- (-(- طبق سرمایه ای که به او داده میسنجد.
مثلا : اگر ببینیم که یک عالم روحانی حرفهای خوبی میزند، ولی خود عمل نمی کند، پس ما باید الگویمان پیامبر باشد . م
به دستورات آنان عمل کنیم ، پس من سودش را می برم و این عالم روحانی ضرر میکند ،پس کسی که به علمش عمل نمی کند عالم نیست. حال ما به این عالم نماها استناد کنیم و خودمان دین گریز شویم. حساب دین از دینداری جداست، آنان دیندار بی عمل هستند و الگوی ما نباید این عالمان بی عمل باشد، به عبارت دیگر این عالمان زنبوران بی عسل هستند، حال احتمال دارد این زنبور بی عسل خود ما باشیم، پس علم نور است، و نور از کوچکترین روزنه ای که بتابد، اطراف خود را روشن می کند حالا علمی که میگوییم نور است، علمی است که همراه عمل باشد. تا شک و شبهه را از بین ببرد. اما وقتی ما علم نداریم و فقط سواد داریم ، سواد در زبان عربی به معنای سیاهی است. وقتی ما علوم را یاد گرفتیم و به آن عمل نکردیم ،پس فقط باسواد میشویم، امروزه ما انسان های باسواد زیاد داریم، اما عالم نیستند .خوب حرف نمونه سوالات متون فقه 3، اما در عمل گیر هستند . هرچقدر اینها از نظر علمی جلو میروند و سواد آنها بیشتر میشود ، انگار در تاریکی بیشتری غرق میشوند؛ چون عملی در کار نیست خوب ما نباید گول اینگونه افراد را بخوریم . باید سراغ افرادی برویم که واقعا عالم هستند و می درخشند.
منتها ما هم چشم مان، باید نور را ببیند. بعضی مواقع چشمهای ما هم کم سو شده است . تا کنوندیده اید کسانی که تاریکی را دوست دارند، زمانی که نور خورشید بیشتر میشود، اینگونه افرادچشم های خود را میبندند.

نمونه سوالات متون فقه 3
شیخ اشراق میگوید : نسل انسان از شرق هستی طلوع می کند، و به غرب هستی در تاریکیها سفر میکند.
حالا اگر ما به غرب هستی برویم و مجذوب زرق و برق غرب هستی دنیا شویم، نور چشم مان را میزند؛ و ما چشم خود را می بندیم .آن زمان که چشم خود را می بندیم یعنی من سراغ تاریکی ها رفتم ؛پس هر چقدر هم علم برای من حدیث و آیه بیاورد برای من سواد میشود ،علم نمیشود ؛چون بیشتر در تاریکی غرق میشویم. پس اقرار به نادانی خود دانایی است .
سقراط میگوید: فرق من با دیگران این است که من میدانم که نمیدانم، اما دیگران نمیدانند که نمیدانند ؛و خود را گول می زنند. زیرا چیزهایی را می گویند که بدان علم ندارند، چرا علم ندارند ؟ چون بدان علم عمل نمی کنند .وقتی به گفتههای خود عمل نمیکنیم پس نادانیم . یعنی نمی دانیم پس این سواد ما مساوی جهل شده است و این جهل بلای جان انسان امروزی شده است . و یک بحران معرفتی که در دهکده جهانی ،همچنین ایران اتفاق افتاده است .این بحران شکاکیتی است که انسان در آن غرق شده ،از نظر شیخ اشراق که یادمان رفته جایگاهمان کجاست. پس این دعاها آمده که ما را از تاریکی ها نجات دهند.
بحث درسی مواد ثلاث بود که هر کدام از این مواد ثلاث سه قسم هستند. که واجب بالذات : فقط خداوند بود .
واجب بالغیر: تمام ممکنات موجود یعنی آنهایی که به وجود آمده اند و وجود پیدا کرده اند و واجب بالغیر شده اند به اعتبار اینکه وقتی علت تامه آمده وجود اینها را ضرورت بخشیده است .
واجب بالقیاس: واجب بالقیاس یعنی متضایفان . متضایفان یعنی چیزی را که باهم رابطه نسبت رفت و برگشتی دارند، وجود هر یک مستلزم وجود دیگری است. اگر فرض کنیم که علت موجود است پس معلول هم باید موجود باشد، پس علت و معلول با همدیگر متضایف هستند و رابطه رفت و برگشتدارد. اگر علت هست حتماً معلول هم هست ؛ اگر معلول هست علت هم هست . مانند رابطه آتش وگرما اگر آتش هست گرما هم هست، و اگر گرما هست حتما آتش هم وجود دارد. اینها واجب بالقیاس هستند .
همین متضایفان، نبود یکی از آنها مستلزم نبود دیگری است؛ که امتناع بالقیاس میشود .از نبود یکی نبود دیگری را نتیجه میگیریم ،میگوییم ممتنع است نه به اعتبار ذاتش بلکه به اعتبار اینکه آن متون فقه نیست میشود ممتنع بالقیاس است . یعنی دو چیزی که بینشان در وجودشان رابطه وجوب بالقیاس برقرار بود .مثال کتابی که روی میز بود اگر حال نباشد پس زیر میز هم نیست.
دو امر متضائف به لحاظ وجودی با هم واجب بالقیاس هستند ،به لحاظ عدمی متتنع بالقیاس هستند . یعنی عدم علت مستلزم عدم معلول است .اگر فرض کنیم که علت معدوم است حالا وجود معلول ممتنع بالقیاس می شود.
مثال : خورشید طلوع نکرده وجود روز واجب است یا ممتنع ؟
جواب ممتنع است. چون خورشید طلوع نکرده پس روز امتناع بالقیاس است زیرا خورشید علت برای وجود روز است ؛ پس وقتی علت نباشد معلول وجودش ممتنع بالقیاس است.
دانلود رایگان تست پی دی اف pdf نمونه سوالات متون فقه 3 با پاسخ تشریحی
امتناع بالذات: مثل شریک خدا ، مثل اجتماع نقیضین امتناع بالذات بود.
امکان بالذات : اما ما امکان بالذات هم داریم ،و همه موجودات غیر از خدا ممکن باِِذات هستیم ،ما انسان ها ،ما خودمان با قطع نظر از علتمان خودمان به تنهایی را لحاظ کنیم نه اقتضای هستی و بودن داریم و نه اقتضاء عدم و نبودن. پس ما اگر هستیم به اعتبار اینکه علتمان وجودمان را واجب کرده ، اگر نیستیم به اعتبار اینکه علتمان نیامده است، علت تامه محقق نشده است . اما خودمان به تنهایی نه اقتضاء وجود داریم، نه اقتضای عدم ، تمام اشیا به غیر از خدا ممکن بالذات هستند.
ممکن بالغیر: میگویند حتی شما در فرض هم نمی توانید تصور کنید، اصلا برایش مثال هم نداریم.
چرا؟
میگوید شما هر چیزی را تصور کنید اعتبار ذاتش یا واجب بالذات است. خوب اصلا دیگر معلومنیست، پس هست مثل خدا یا ممتنع بالذات است .پس امکان ندارد که وجود داشته باشد. چونممتنع بالذات است. پس اگر خواسته باشد آن امری که واجب بالذات است معدوم شود که انقلاب در ذات اتفاق میافتد، که محال است. اجتماع نقیضین اتفاق میافتد، که محال است. پس اگر شی بالذات واجب باشد، دیگر عدم در او راه ندارد. پس نمی تواند ممکن باشد، چون، ممکن نه اقتضاء وجود دارد، نه اقتضاء عدم . هم میتواند موجود باشد، هم میتواند معدوم باشد. پس دگرگونی در ذات محال است . حالا اگر این شئ ما واجب بالذات است پس نمی تواند معدوم باشد، اجتماع نقیضین میشود، پس دگرگونی در ذات محال است اگر خواسته باشد که در عین حال که ذاتا ممتنع است وجود پیدا کند، دوباره
دگرگونی و انقلاب در ذات می شود و محال است.
حالت سوم هم این است که نه واجب الوجود باشد و نه ممتنع الوجود . مثل من و شما خوب این که خود ممکن بالذات است. حالا یعنی چه ؟ که غیری بیاید و به او امکان دهد میگوید دیگر این امکان دادن توسط دیگری کاری لغو و بیهوده است. پس و نیازی به امکان دادن توسط غیر ندارد پس اصلا برای ممکن بالغیر حتی یک مثال ذهنی هم نمیتوانیم در نظر بگیریم. فقط در مقام تعریف و تصور می آییم و اینگونه تعریف می کنیم؛ انسانی که هنوز به دنیا نیامده ولی ممکن الوجود است، اما هنوز وجود پیدا نکرده ،یعنی باز ذاتش می شود ممکن. حالا اینگونه بگوییم دیگری او را ممکن کرده است مفهومی ندارد.
امکان بالقیاس: امکان بالقیاس هم در واقعیت خارجی هم، ما مثالی برایش نداریم. اما در ظرف ذهن می توانیم مثال فرضی لحاظ کنیم. برای امکان بالقیاس دو چیز را مقایسه می کردیم . حالا این دو چیز که با هم مقایسه می کردیم، رابطه ضرورت وجودی داشت. می گفتیم واجب بالقیاس مثل :علت و معلول ، بالا و پایین، پدر و فرزند و ……
اگر وجود یکی را با عدم دیگری می سنجیدم میگفتیم امتناع بالقیاس . حالا در امکان بالقیاس چهبگوییم ،می گویید امکان بالقیاس . امکان بالقیاس را در سه حالت می توانید تصور کنید، فقط تصوردر ظرف ذهن است. در نمونه سوالات متون فقه 3 خارجی ما امر بالقیاس نداریم . بالقیاس یعنی مقایسه کردن.
اگر شما دو واجب الوجود فرضی در نظر بگیرید واجب الوجود) الف( و واجب الوجود )ب( معلول های واجب الوجود) الف( و معلول های واجب الوجود )ب(.
حالا بین دو واجب الوجود )الف( و) ب( بین آنها رابطه علی معلولی برقرار نیست. چرا چون اگر هرکدام برای دیگر علت باشند، دیگر واجب الوجود نیستند . از طرفی دیگر بیان میکنند هر کدام از این واجب الوجود ها نسبت به معلول های دیگر یعنی واجب الوجود )الف (نسبت به واجب الوجود )ب(. اینجا رابطه ، رابطه امکان بالقیاس است. رابطه بین واجب الوجود) الف( با واجب الوجود
)ب( رابطه ی امکان بالقیاس است. چون بین آنها هیچ رابطه ی علّیّ و معلولی وجود ندارد.
بین ما )من و شما( آیا میتوانیم بگوییم رابطه امکان بالقیاس است. میگویند نه. چرا ؟ چون من و شما اگرچه که خودمان باهم رابطه علّّی و معلولی نداریم، من علت برای شما نیستم و شما علت برای من نیستید. بین خودمان رابطه علی معلولی وجود ندارد، اما همه ما معلول یک علت واحدی هستیم همه ما مخلوق خدای واحد هستیم. پس بین ما رابطه امکان بالقیاس نیست اگر ما فرض کنیم که دو خدا وجود داشته باشد، آن موقع میتوانیم بگوییم رابطه بین آن دو خدا با هم، رابطه هر یک از خدایان با مخلوق های خدای دیگر، رابطه ی امکان بالقیاس است. پس ما همه از یک خدای واحد هستیم ،و رابطه ما رابطه امکان بالقیاس نیست.

متون فقه 3
جلسه دهم
بحث وجوب که اشاره دارد به واجب بالذات که بیان می کند که خداوند متعال ماهیت ندارد، یعنی فقط وجود است بعد اشاره می کند به بحث ماهیت که ما در اصطلاح دو مورد ماهیت داریم.
۱(-ماهیت که در مورد موجودات غیر خدا یعنی ممکنات است که در حقیقت ماهیت گفته می شود.
مثلا وقتی شما شی را می بینید می پرسید آن چیست؟ حالا به اعتبار آن چیست؟ که پاسخ داده می شود، ماهیت میگویند.
خدا به این معنا ماهیت ندارد ،یعنی ما نمی توانیم بگوییم که خدا چیست؟ چرا؟ چون در جواب چیستی اشیا آن تعریف را بیان میکنیم، تعریف که شامل جنس و فصل آن شی است. در واقع آن جنس خصوصیت مشترک بین آن شی و موجودات دیگری که با آن اشتراک دارند، و تشابه دارند، و از طرفی آن فصل آن وجهه ممیزه، یعنی آن چیزی را که از غیر خود جدا می کند .مثلا کتاب را از دفتر جدا می کند و فقط کتاب را تعریف میکند، و یا فقط انسان را تعریف میکند، و انسان را از سایر انواع حیوانات جدا می کند، را فصل می گوییم.
مثلا وقتی شما با انسان رو به رو می شوید و می گوید این چیست؟ یا انسان چیست ؟)الانسان ماهو (در جواب گفته می شود انسان حیوان ناطق است حیوان آن وجهه مشترک بین انسان و سایر حیوانات است که جنس گفته میشود.
ناطق آن فصل، یعنی همان خصوصیتی که اختصاص به انسان دارد و انسان را از هم جنس های خود جدا می کند، خداوند بدین معنا جنس و فصل ندارد .و همانطور که در ابتدای درس اشاره شد ما وجود را نمی توانیم تعریف کنیم . حالا که خدا فقط وجود است، پس واجب الوجود به ذات است و تعریفی بدین معنا که برای خدا نمی توانیم داشته باشیم.
۲(- اما ماهیت معنای دیگری دارد که متون فقه در معنای ذات است، به معنای آن چیزی که به واسطه آن چیز آن شی، شی می شود؛ که همان خود وجود می شود .
در واقع علیت پیدا میکند، علیت یعنی همان وجود پیدا کردن، تحقق پیدا کردن ،آن چیزی را که هر چیزی به واسطه او تحقق پیدا میکند .را ماهیت می گوییم. پس بدین معنا خداوند ماهیت دارد، ماهیت بدین معنا در مورد خداوند، یعنی خود وجود است. یعنی خدا چیزی جز وجود و هستی نیست؛ به خاطر همین هم میگوییم، هیچ محدودیتی ندارد، خداوند مثل و مانند ندارد، خداوند ضدو نقیض ندارد، فقط خودش است.
نکته ای که میخواهیم بیان کنیم که خداوند ماهیتش چیزی جز وجودش نیست. چرا ؟ اگر که وجود، یک امری خارج از ذات خداوند باشد، بیان میکند که وجود خداوند عین ذات خداوند است؛ یک امری زائد بر ذات نیست که بر خدا عارض شود، یعنی اگر ما میگوییم که خدا موجود است، محمول عین موضوع ما است. خدا موجود است، انسان موجود است ،وقتی میگوییم انسان موجود است، وجود بر انسان عارض شده، حمل شده ،اضافه شد از خداوند به انسان ،وجودی افاضه می شود و اضافه می شود.
از خداوند به انسان وجودی افاضه می شود، و انسان موجود می شود. اما خداوند وجودش عین ذات خودش است چیزی بر او ضمیمه نمیشود و عارض نمیشود. چرا؟ به خاطر اینکه اگر به خدا چیزی ضمیمه شود و یا عارض شود ،در این صورت لازم میآید که خداوند هم نیاز به علت داشته باشد؛ چون هر امر عرض نیاز به علت دارد.
مثال: زمانی است که شما میگویید غذا چرب است و یا می گوید که چرا غذا چرب است ،یا چرا غذا شور است ،حال آشپز می گوید که نمک یا روغن از دستم در رفت و به غذا اضافه شد، اینجا غذا به چربی عارض شد. اما تا حالا شنیده اید که کسی بگوید که چرا روغن چرب است، پس نمی پرسم زیرا ذات روغن چرب است، خاصیت روغن چرب است، چیزی نمونه سوالات متون فقه 3 آن ضمیمه و اضافه نشده؛ حال در مورد خداوند همین گونه است، در مورد خداوند نمیگوییم چرا موجود است، چون عین ذاتش است، اگر خدا وجود نداشته باشد که دیگر خدا نیست.
پس وجود داشتن برای خدا عین ذاتش است و نیاز به علت ندارد، و در حالی که اگر وجود خارج از ذات خداوند بود. آن وقت در این صورت برای خداوند یک امر عرض می شد ؛ در این صورت سوال پیش می آمد که چرا خدا موجود است؟ در مورد تمام غیر خدا مثلا : فرشتگان ،انسان ،شیطان ،گیاهان، حیوانات ، سوال میکنیم که چرا هستند؟ میگوییم که دلیلش این است که علتی آمده و اینها را وجود بخشیده ،به خاطر آن وجودی که علت به آنها بخشیده اینها وجود پیدا کردند ،خداوند واجب است که قادر باشد، زنده باشد، و یا علت باشد. خداوند واجب است که علت باشد؛ اگر خداوندوجود نداشته باشد، به عنوان علت هیچ موجود دیگری هم تحقق پیدا نمیکند. پس در واقع تمامصفات خداوند به نحو واجب مطرح می شود ،از این جهت می گویند که خداوند واجب الوجود است،) من جمیع الجهات( یعنی از هر زاویه که بنگرید واجب است.
مطلب دیگر اینجاست، تمام ممکنات هم تمام موجودات غیر از خدا، مادامی که به مرتبه واجب الوجودی نرسند موجود نمیشود .
قاعدهای در فلسفه است که می گوید ؛الشی ما لم یاد لم یوجد شی مادامی که واجب نگردد موجود نمی شود.
اگر الان ما وجود داریم، به خاطر این است که علت وجودی ما وجود را برای ما ضروری کرده چون واجب الوجود شدیم الان موجودیم. حال این وجوبی که برای ما تعلق گرفته با وجوبی که برای خداوند صحبت شده فرق دارد؛ چون وجوبی ما وجوبی است که از ناحیه علت به ما افاضه شده ما واجب الوجود بالغیریم ، اما خداوند واجب الوجود بالذات است. همین ما اگر علت تامه ی وجودی مان محقق نشود، در این صورت محال است که وجود پیدا کنیم. در این صورت میگوییم که ممتنع الوجود بالغیر هستیم. برخی از متکلمان این اعتقاد را دارند، فکر میکنند که رابطه ای که بین علت و معلول است، متکلمان برای اینکه اختیار داشتن برای خداوند را ثابت کنند، تصورشان این است که اگر ما بیاییم رابطه خدا را با موجودات دیگر به صورت رابطه وجوب وضرورت بیان بکنیم و بگوییم که اگر علت وجود دارد) خدا به عنوان علت( ، پس معلول هم واجب است که وجود داشته باشد.
وجود علت تامه وجودی معلول واجب و ضروری است .متکلمان بیان میکنند که اگر رابطه بین خدا با مخلوقش از نوع رابطه وجوب بالقیاس باشد؛ لازم می آید که خداوند مجبور باشد در خلقت، یعنی خداوند مجبور است که بیافریند و اگر ما بگوییم که خداوند مجبور است که بیافریند در این صورت این نقص است برخدا.
بعد به همین اعتبار قاعدهای را مطرح میکنند تحت عنوان قاعده اولویت، قاعده اولویت بیانمیکند که وقتی ماشی ممکن را یعنی تمام مخلوقات خدا را به اعتبار ذاتش نگاه کنیم اینها مساویهستند. یعنی ۵۰ به ۵۰ یعنی ۵۰ درصد ممکن است موجود باشند و ۵۰ درصد ممکن است معدوم باشند .پس نسبت این موجودات ممکن به موجوداتی که تحقق دارند رابطه اینها بین وجود و عدم مساوی است ،حال اگر یک علت ناقصه بیاید که وجود اینها را تحقق ببخشد، آن علت ناقصه باعث می شود، که آن را از حالت تساوی خارج کند و به سمت وجودی رجحان پیدا کند.
مثلاً :یک گیاه را در نظر بگیرید که برای رشد خود نیاز به نور خورشید ،خاک، حاصلخیز ، آب، کشاورزی ، و ….. همه اینها با هم اگر باشند مجموعاً علت تامه میشود. اگر همه اینها باشند رشد آن گیاه واجب است که صورت گیرد اما اگر یک یا دو مورد نباشد آن وقت می گوییم که در عین حال از حالت تساوی خارج شده و جنبه وجود برایش رجحان پیدا کرده، هنوز راه های عدم به روی او باز است و انتظار نداریم که او محقق شود.
به فرض یک گیاهی را در یک منطقه ای که کشاورز و بذر وجود دارد و هوا هم معتدل است ولی آب نیست، می بینید که یک فضای سرسبز هم وجود دارد، پس سوال برای ما پیش می آید که چگونه بدون وجود آب این سرسبزی وجود دارد. زیرا برای تحقق رویش گیاه آب هم لازم است .در اینجا سوال چرایی باقی است، در حالی که اگر همه علت محقق باشد سوال چرایی مطرح نمیشود.
متکلمان میگویند که رابطه مخلوقات با خداوند این چنین است که لزومی ندارد که همه ی علت ها باشند اگر مثلاً :آب نیست ولی سر سبز است، می گوییم چون اراده خداوند تعلق گرفته است ،پس آنجا اولویت به این است که سبز شود . لازم نیست که شی برای تحقق خود به مرتبه وجوب و ضرورت برسد، اما فلاسفه این را قبول ندارند و میگویم مادامی که شی به حالت وجوب نرسد الشی مالم یجد لم یوجد به مرتبه وجود نرسد و راههای عدم بر آن شی بسته نشود، آن شی محقق نمیشود، و بر این اساس بیان میکند که اگر به فرض ما در عالم دنیا می بینیم که خیلی از چیزهایی که ممکن الوجود هستند و الان محقق نیستند. به خاطر اینکه علت تامه تحقق آن وجود ندارد. یک مثال که می توانیم مطرح کنیم مسئله ظهور آقا امام زمان عجل الله است ،و میگوییم که چرا آقا غایب است . این همه دنیا با مشکلات روبروست، مگر نه دانلود جزوه کامل متون فقه 3 که او برای هدایت بشر است ،پس چرا او ظهور نمیکند. خداوند ارحم الراحمین است ،میخواهد همه بشر هدایت شوند ،و اراده اصیل خداوند، ارادهذاتی خداوند این است که همه بشر هدایت شوند .از طرفی آنقدر حق و باطل با هم آمیخته شدند که انسان حقیقت جو هم گاهی قدرت تشخیص حقیقت را هم ندارد پس چرا امام زمان ظهور نمی کند. اگر ما قاعده اولویت متکلمین را بپذیریم باید بگوییم که خواست خدا هنوز تعلق نگرفته و امام ظهور پیدا نمیکند .
اینجا افرادی میآیند مطرح می کنند که نعوذبالله مگر خداوند بخیل است ،یعنی چه، پس کی خداوند میخواهد .
می گویند مگر شما نمیگویید که خداوند ارحم الراحمین است، مگر نمی گویید که اگر خدا بخواهد امام ظهور می کند مگر نمی گویید که خداوند عاشق بنده هایش است پس چرا امام زمان ظهور نمی کند که مردم هدایت شوند. وقتی ما اینگونه صحبت می کنیم بر اساس قاعده اولویت انگار که تمام مشکلات بشر را خداوند مقصر می شود و اصلاً بشر تقصیری ندارد، اما فلاسفه می گویند که نخیر اینطور نیست.
در باب ظهور امام زمان عجل الله مطلبی مطرح شده در روایات که باید و بشریت به مرتبه ای برسند که بتوانند قبول کنند وجود آقا را.
یعنی در حقیقت انگار که تمام متون فقه های تجربی را که خود بلد است ،برود و به شکست برسد و با عجز و ناتوانی تمام با تمام وجود ظهور آقا را درخواست می کند و خداوند اینجاست که اجابت می کند. اما اگر هنوز راههای عدم برای او بسته نشده باشد، مثل الان که این همه مشکل وجود دارد و خداوند را مقصر میدانیم ،و خود را مقصر نمی دانیم. از طرفی هم باز به علم خود مغرور هستیم.
پس لذا قاعده اولویت کاملاً باطل است.
در زمان ظهور امام زمان فقط دو حزب حق و باطل وجود خواهند داشت. کسانی که قفل زده می شود بر قلب ها و دلهایشان اینها مسیر هدایت برایشان باز نیست .که این قفل را خدا نمی زند ،بلکه خود انسان بر قلب خود می زند ،وقتی هر چه دلیل و برهان برایمان می آورند و ما اصرار بر حرفخود داریم و میدانیم که حرفمان حق نیست، ولی باز اصرار بر باطل خود دارم، وقتی به یک مرتبهای می رسیدیم تمام درهای هدایت به روی ما بسته میشود.
خداوند دو حجت برایمان گذاشته، حجت ظاهر ،حجت باطن. حالا بر اساس حجت ؛ ؛ ؛
فهرست مطالب